کره ای ، دانلود ، آهنگ ، سریال
خوش آمدید
شما میتوانید با عضویت در این سایت به جمع ما بپیوندید و مطلب و هر نظری که دارید بنویسید یا مطلبی که میخواهید بگذارید و بینید
عضویت بسیار سریع است


فروم اختصاصی فارسی1,عکس های کره ای,اخبار کره ای,,سریال کره ای,فیلم,عکس,دانلود,اهنگ,
 
HomeportalGalleryFAQSearchMemberlistUsergroupsRegisterLog in
Latest topics
» Free-hindi-dirty-talk-video-in-3gp-adds
Sun Jun 08, 2014 6:25 am by glaleoni

» VA - Only The Music - Compiled By Psyfly
Sun Jun 08, 2014 5:30 am by glaleoni

» VA - Only The Music - Compiled By Psyfly
Sun Jun 08, 2014 5:27 am by glaleoni

» Green-farm-2-touch-screen-jar
Fri Jun 06, 2014 10:05 pm by glaleoni

» {andMob11.rar}
Fri Jun 06, 2014 7:05 am by glaleoni

» Bionicle.The Game
Thu Jun 05, 2014 8:26 am by glaleoni

» Audio-record-wizard-5.2.2
Thu May 29, 2014 7:40 pm by glaleoni

» Axure RP Pro 6.0.0.2890
Thu May 29, 2014 10:35 am by glaleoni

» Rsbot Scripts
Thu May 29, 2014 10:30 am by glaleoni

عکس های داغ سایت:پرتال

Share | 
 

 داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني

View previous topic View next topic Go down 
AuthorMessage
رابعه
شاگرد ممتاز
شاگرد ممتاز


تعداد پست ها : 207
امتیازات : 328
اعتبار و شهرت : 45
زمان پیوستن به سایت : 2010-02-22
سن : 32
مکان : زير سايه خدا

PostSubject: داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني   Mon Feb 22, 2010 5:14 pm

دوست دارم هوارتاااااااااااا


لیـــــــــز خوردن یه بهانس .... بهانه ای که بتونی دست اونی که دوسش داری رو محکمتر بگیـــــری !
بعد از مرگ پدر دوتا برادر موندن و ارثیه ای که باید تقسیم می شد.پسر می خواست به برادرش بگه که همه ی ارث برای تو...تو برادر منی و من تورو بیشتر از هر چیز دیگه ای دوس دارم !
دیگه به این مشکلش عادت کرده بود و یاد گرفته بود دست و پنچه نرم کنه ..." همه فکر می کنن من نمی فهمم عقب افتاده یعنی چی ولی منم میدونم به کسی که مثل منه می گن عقب افتاده. " همیشه پیش خودش فکر میکرد چجوری به دیگران ثابت کنه که اونم می فهمه ولی هیچ راهی پیدا نمی کرد !
یه روز برادرش اومد و بهش گفت که می خواد اونو ببره یه جای خوب !پیش خودش گفت حتما" مثل بچگی ها که با هم می رفتیم بستنی بخریم و اون بستنی منو می خورد بازم می خوایم بریم بگردیم.اول بنظرش آشنا اومد بعد فهمید اینجا همونجاییه که پدر توش خوابیده ... حتما" داداشی می خواد منم توش بخوابم ! داداشی اونو گذاشت توی یکی از قبر ها و یک ملافه روش کشید و شروع کرد به خاک ریختن روی پسر.همینطور که ضربات خروار خروار خاک روی بدنش میخورد پیش خودش گفت : " یادم باشه وقتی داداشی منو از اینجا آورد بیرون بهش بگم هر وقت بستنی های منو می خورد من ناراحت نمیشدم ... یادم باشه بهش بگم همه ی چیزهای بابا مال اون باشه ! یادم باشه بهش بگم چقد دوسش دارم
Back to top Go down
View user profile
رابعه
شاگرد ممتاز
شاگرد ممتاز


تعداد پست ها : 207
امتیازات : 328
اعتبار و شهرت : 45
زمان پیوستن به سایت : 2010-02-22
سن : 32
مکان : زير سايه خدا

PostSubject: Re: داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني   Mon Feb 22, 2010 5:18 pm

عصبانیت و عشق

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .


وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..

و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :


( دوستت دارم پدر ! )


روز بعد مرد خودكشی كرد .

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشكل دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است كه چیزها دوست داشته می شوند .

مراقب افكارت باش كه گفتارت می شود .

مراقب گفتارت باش كه رفتارت می شود .

مراقب رفتارت باش كه عادت می شود .

مراقب عادتت باش كه شخصیتت می شود .

مراقب شخصیتت باش كه سرنوشتت می شود

و اما اینکه هیچ وقت از یادت نبر که در مورد کسی زود قضاوت نکن ...
Back to top Go down
View user profile
رابعه
شاگرد ممتاز
شاگرد ممتاز


تعداد پست ها : 207
امتیازات : 328
اعتبار و شهرت : 45
زمان پیوستن به سایت : 2010-02-22
سن : 32
مکان : زير سايه خدا

PostSubject: Re: داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني   Mon Feb 22, 2010 5:20 pm

محاکمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محكوم ....
به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی ؟
وشما پاها كه هميشه مشتاق رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟
قلب ناليد و گفت:
من بی وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم
Back to top Go down
View user profile
رابعه
شاگرد ممتاز
شاگرد ممتاز


تعداد پست ها : 207
امتیازات : 328
اعتبار و شهرت : 45
زمان پیوستن به سایت : 2010-02-22
سن : 32
مکان : زير سايه خدا

PostSubject: Re: داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني   Mon Feb 22, 2010 5:25 pm

صورت حساب

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
Back to top Go down
View user profile
رابعه
شاگرد ممتاز
شاگرد ممتاز


تعداد پست ها : 207
امتیازات : 328
اعتبار و شهرت : 45
زمان پیوستن به سایت : 2010-02-22
سن : 32
مکان : زير سايه خدا

PostSubject: Re: داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني   Mon Feb 22, 2010 5:27 pm

ثروت واقعي



روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند۰

در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:

اين سفر را چگونه ديدي؟

پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!

پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.

و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟


پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.

زبان پدر بند آمده بود.

در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم.
Back to top Go down
View user profile
رابعه
شاگرد ممتاز
شاگرد ممتاز


تعداد پست ها : 207
امتیازات : 328
اعتبار و شهرت : 45
زمان پیوستن به سایت : 2010-02-22
سن : 32
مکان : زير سايه خدا

PostSubject: Re: داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني   Mon Feb 22, 2010 5:29 pm

مسيح و يهودا

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم
Back to top Go down
View user profile
Sponsored content




PostSubject: Re: داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني   Today at 7:17 pm

Back to top Go down
 
داستان هاي كوتاه و زيبا و خواندني
View previous topic View next topic Back to top 
Page 1 of 1

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
کره ای ، دانلود ، آهنگ ، سریال :: غیره :: غیره-
Jump to: